شب از نیمه گذشته است. در خیابان سایه ای دیدم که بسیار به سایه ات شباهت داشت، دنبالش رفتم به خیال اینکه شاید تو بازگشته ای، ولی به پیچ پیاده رو که رسید...
ادامه مطلب
شبانه های من.
شب از نیمه گذشته است. در خیابان سایه ای دیدم که بسیار به سایه ات شباهت داشت، دنبالش رفتم به خیال اینکه شاید تو بازگشته ای، ولی به پیچ پیاده رو که رسید...
بلاگ
ها را باز میکنم، آواهایشام به هم می آمیزند! نمیدانم... در این بهم
ریختگی عجیب آرام می شوم. هر کدام از این آواها، تداعی یک نفر است، یک
خاطره، یک داستان و اکنون گویا زیر بارانی از خاطرات ایستاده ام، نه خود
خاطرات! حسی که هر کدامشان برایم ساخته اند. حسی که سالهای بسیاری از
زندگیم را ساخته است، حسی که مرا با کاغذ ها و واژه ها و نام های مستعارم
همراهی می کرده است... این نوستالژیِ شیرین را همین جا، جا می گذارم! حالا
تمام آن صداها رفته اند، تنها یکی مانده است، یک سولوی پیانو که با هر
فشردن کلاویه اش گویا یک گام روی شن های نرم و گرم ساحل را به خاطراتم می
افزاید. با انگشتان بیتابم چه کنم؟ هیچ گاه فشردن این کلید ها، جای کلاویه
های عاشق را پر نمی کند...
تک تک به پایان آمدن این فصل ها را برایت نوشته ام، حالا نشسته ام به انتظار پایان این فصل سرد که از پس فصل های دگر به یکباره نیامد؛ میدانی، سرمای این فصل قبل از خودش درونم رخنه کرده بود. وقتی نام فصل هم کامل شد فهمیدم لرزهایم زیاد بی منطق نبوده است. فهمیدم چقدر فصل ها بی تو سرد است، چقدر زمستانش کش می آید و میان اصطکاک لغزان این من و تنهایی و ماه و این بخار بی هوا که از اشک های ناپدیدم تبخیر می شود؛ چقدر می شود در سرما غلتید، چقدر می توان تنها بود. چقدر می توان از این «چقدر» ها یافت که همه اش در همه ام صادقند.
سردرد این روزها عجیب است، بی دلیل و با اصطکاک زیاد. دلم هوای نوشتن می کند. قلم که در دستم می آید، ناگهان ذوب میشود، این اتاق گویا مرا به سطح می آورد. هوای اینجا، سرمای اینجا و بوی هوا قابل تحمل تر از آنجاست؛ ولی کاش کمی خاطره داشت.

پ ن: هرگز با غیر حرفه ای ها کار نکن! هرگز.
پ ن ن: خواندن چقدر سخت شده است، دیگر هیچ رمانی را نمی فهمم، نمی توانم بخوانم، تهی تر از این هم میشود؟
پ ن ن ن: می خواستم تاریخ نوشتار را هم زیرش بنویسم، دیدم نه، بهتر است تاریخیش نکنم! این الان و امروز و فردای من هم هست...
تصور نمی کنم کسی بداند گنجشکی که جفتش را از دست داده است چه حالی دارد، کسی نمیداند عشق که می رود، معشوق را هم می برد، آنچه بین ماست، راه می رود، نگاه می کند، کس دیگریست. هنوز گنجشکی که آن روز پیدا کردم یادم هست، بویش، صدایش، نگاهش... فردایش رفته بود. همان روز هایی که عشق رفت... معشوقه اش منتظر مانده بود تا این روزها، این روز های سرد، که برود... شاید دلواپس جای پایش بود، می خواست به برف و آسمان بسپرد که وقتی رفت، تمامش را سفید کنند... و کاش کمی هم دلواپس ما بود...

پ ن: کاش کوچه علی چپ را می شناختم...
تمام تنهاییم را جمع کرده ام. آن را تا می زنم، درون چمدان نمی گذارمش، آن را در کوله پشتی ام می گذارم تا مبادا لحظه ای سنگینیش را از یاد ببرم، تمام خاطراتم را جمع می کنم، می تکانم و در کوله پشتی ام جای می دهم، چند تایشان هنوز بوی تازگی می دهند. هنگام سفر که فرا می رسد، باید هرچه داری برداری، حتی پاکت های خالی نام های نارسیده را! همه را برداری و بروی! آسمان همه جا یکرنگ نیست، ولی همیشه میدانی که آسمانی وجود دارد، بالای سرت؛ حتی بالای تمام این سقف های آهنی و سیمانی، آسمانت را هم جا نگذار، کسی آسمانش را با تو قسمت نمی کند.
پ ن: از آدم ها خسته ام، اندکی باران می خواهم.
پ ن ن: واژه هایم تنها خمیازه می کشند، گویند تهی که میشوی، این است!
پ ن ن ن: تو کجایی که من اینچنین در بی تابیت، بیتابم.
پ ن ن ن ن: این را زمانی از رادیو شنیده بودم:
از اتفاقات عجیب این کائنات این بود،
که آسمانش آبی بود و ناگهان ابر شد،
و انبوهی کلاله سیاه نوید می داد از نزول انبوهی باران،
بعد کمی باران وزید بعد کمی باد بارید،
مادربزرگم می گفت هر دانه باران را فرشته ای روی زمین می آورد،
بعد از اتفاقات عجیب کائنات این بود،
که فرشته ای دیدم خیس باران، خیس آب،
بارانیم را به او دادم،
دستهایم را با یک پیاله چای به او دادم،
گفتم بالاها که رفتی،
دستهایم را به پروردگارم نشان بده،
و بگو لمس کند که نبضم چگونه برایش می تپد...
لرز عجیبیت! خودت را تا زیر دوش میکشانی و تنت را به آغوش آب می سپاری، آغوشش گرم است... یادت می آید که مدت هاست این حس را نداشته ای! حس یک آغوش گرم، آغوشی که تو را از همه چیز پیرامونت جدا می کند... چشم هایت را که می بستی صدای برخورد قطرات را روی بدنت می شندیدی، مانند بارانی که به دعوت خودت می بارد؛ ولی الان، چشم هایت را که می بندی باقی کابوس ناتمام دیشب و پریشب و شب های قبل را می بینی! باقی همان همهمه ها که اثری از باران ندارند، اگر هم داشته باشند، طعمش بسیار شور است... همین آغوش هم موقتیست، زیاده خواه شوی سرد می شود! باید قبل از سرد شدنش بیرون بروی!


پ ن: گاهی با آنکه میدانی نباید چیزی را بدون
درخواست به کسی بدهی، می دهی؛ و همین می شود که نمی بیند! می شود مانند
همان درخت های کنار جاده که دیده نمی شوند، فقط عبور می کنند... و میدانی
که هستند! و این بودن هیچ برایت مهم نیست.
پ ن ن:
شهر را که از پنجره گذر می دهم، گویی سرمای خانه بیشتر می شود! نمیدانم
شاید همیشه عمق سرد است! حتی اگر در عمق دوزخ فرو بروی...
پ ن ن ن: تا کی می خواهی پنهان شوی؟! یاد آن خواب ها آمده ای؟ برایت تعبیرشان می کردم، یادت هست؟!