تبليغاتX
شب ها اینجا

شب ها اینجا

شبانه های من.









آدم موجود عجیبیست، گاهی که تنها میشود، دنبال هر چیزی می گردد تا از آن بکاهد، وقتی تنش گرم شد، گمان می برد که اسیر شده است، به هر دری میزند تا خود را رها کند، تا خود را تنها کند، و در همان تنهایی که ازآن گریزان بود، فرو رود. چندی که گذشت باز برای فرار به هر چیزی چنگ می اندازد. در این بین، نه یادی از تو دارند، نه هیچ واژه ای که روزی به آن می بالیدند و نه هیچ حرفی، نگاهی، خاطره ای... کاش آدم ها از کرده هاشان درس می گرفتند. این دوروز هم گذراست، و فردا سخت تر از دیروز خواهد بود! هیچ ریسمان گره خورده ای به طول سابقش باز نمی گردد! عقربه ها هم نه می ایستند، نه کند می شوند، تند می دوند و درو می کنند تمام آنچه را که هست و می تواند باشد. مرا، تو را... شاید فردا بسیار دیر باشد، بسیاد دیر. یادت باشد، رها شدن از اسارت ریسمانی که تو را در پرت گاه حفظ کرده است، همیشه به پرواز منتهی نمیشود.
سال هم باز نو می شود، عید از همان راهی که رفته بود، بازمیگردد! همین! من هم بعد از دوسال، اینجایم. کهنه تر و تنهاتر. مانند همیشه با کسی کاری نداشتم، خودشان، خود شان را پاک می کنند. همین چند نفری که باقی میمانند، کافیست. سال من که نو نمیشود! همین هایی که هستند را یک رقم به جلو شیفت می دهم. هنوز نمی دانم چه بر سر گلدان هایم آمده! بهارشان مبارک باشد.

پ ن: این خوب است که عیدی من، تنهاییست؟
پ ن ن: سفر سفر سفر سفر سفر سفر و سفر!
پ ن ن ن: حافظا بگفتا...
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
                                        راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
                                        بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
                                        ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
                                        این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببست
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
                                        با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
                                        بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
                                        احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

پ ن ن ن ن: عمونوروز امسال شبیه آدم برفیست!

+ نوشته شده در  Sun 18 Mar 2012ساعت 23:54  توسط rainman  | 









تابش آفتاب که زاویه میگرفت، با همان کفش و لباس های مدرسه روی فرش قرمز دراز میکشیدم، تابشش خستگی را از تنم بیرون میکرد، همان خواب چند دقیقه ای کوتاه، گویی تمام چیزی بود که میتوانستم روزم را یکجا به آن بفروشم. دفتر های مشق، که هیچ معلمی سردر نیاورد چطور خلاصه می شوند! که اینقدر کاملند و کم اند!! کتاب هایی که عید بوی نوییشان را حفظ می کردند! هر چند همان هفته اول همشان را میخواندم و بقیه سال فقط بار اضافی بحساب می آمدند. پنجره های چوبی و شیشیه هایی که لکه های باران رویشان به صف ایستاده اند. روز های برفی که نور سفید بازتاب شده از انها صبح بیدارم میکرد و می گفت امروز مدرسه تعطیل است. اردو های نزدیک عید، کیف پر از خوراکی! دوربینی که بزرگتر از کله ام بود، پیک های نوروزی که شب آخرین روز تعطیلی سرو تهش هم می آمد! سمنوی خانگی که معمولا از سر سفره هفت سین زود غیبش میزد! و لحظه هایی که پاندل های ساعت کنار اتاق پدربزگ خبر زود گذر بودنشان را می داد و الان می بینم، چقدر راست میگفت... بوی اتاق پدربزرگ، بوی کاغذ و کتاب و چای، زود گذشت، خیلی زود. خانه ای که با تمام خاطراتش آوار شد. هنوز یادم هست چطور مقابل غرش بیل ها و لودر ها با تمام پیرسالیش، وفادارانه مقاومت میکرد. آجرفرش حیاط و باغچه هایش که زیر زنجیر ماشین ها خرد می شدند... و ما چه بیرحمانه این تراژدی را به نظاره نشستیم. زندگی هنوز ادامه دارد، یا حداقل چیزی هنوز ادامه دارد که اسمش زندگیست. آدم هایی که رفتند، و من هایی که بردند. باز هم نزدیک بهار است، ولی من سخت گرفتار پاییزم... پاییزی که پایانش نیست...


پ ن: چهارشنبه آخرم در آسمان خلاصه شد. از پشت پنجره، چند ثانیه...
پ ن ن: از تمام آنها که تنها گذاشتند، ممنونم، مخصوصا کسی که گویا دیگر گذارش به اینجا نمی افتد.
پ ن ن ن: عزرائیل هم کم کاری کرده بود انگار، این آخر سالی عجیب پر کار شده است!
پ ن ن ن ن: دلتنگ که می شوم، بوی تو را می دهم، "تو" ی درون دلم را پس نمی دهم.
پ ن ن ن ن ن: این روز ها بیشتر می فهمم تنهایی چیست! و چقدر می تواند عمیق باشد. عمیق و تاریک... گلایه ای نیست.
+ نوشته شده در  Wed 14 Mar 2012ساعت 15:23  توسط rainman  | 









میگفت می خواهد برای برادر هایش زن بگیرند، ازین شاکی بود که پدر و مادرش به فکر پسر ها نیستند. چقدر دوست داشت زودتر از مسافرت بازگردند. دلش برایشان تنگ بود. امروز ظهر بود، گفت برگشته اند. گفت تصادف کرده اند، همان روز. گفت خاله اش رفته، گفت مادرش مهمان سی سی یو شده است. دعا خواست، دعا...

پ ن: گفتم نگران نباش، نگران.
..
پ ن ن: بعضی ها واقعا وقیحند! بی حد و وصف.

پ ن ن ن: سخت است! صدای شکستن استخوانهای خودت را هم که بشنوی، با یک لبخند بگویی،
خوبم.

پ ن ن ن ن: بعضی ها، خودشان را دست کم می گیرند! نمیدانند چه میکنند! نمیدانند...
پ ن ن ن ن ن: باز هم دعوت به توفان کن مرا، اما بدان

         من دلم دریاست، دریا را به دریا می بری

         من شبیه یوسفم، راه سقوطم چاه نیست

         چون بیندازی مرا در چاه، بالا می بری

         دلخوشم گر، دل به غیر از من به هر کس باختی

         بردنی هارا فقط از سینه ما می بری

         با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود

         ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری

+ نوشته شده در  Mon 12 Mar 2012ساعت 1:12  توسط rainman  | 









یکی میمیرد، و یکی میگوید مرد ها فلان، زن ها فلان. یکی میمیرد و یکی از حقوق از دست رفته اش حرف می زند! یکی میمیرد و یکی که حالش بسیار خوب است میگوید ...! چه دنیایی شده است. تمام حرف ها با من شروع میشوند و با «ـَم» تمام می شوند. قدر چیز هایی که داریم را نمیدانیم، یا میپنداریم کم اند! بیشتر می طلبیم، گاه آن بیشتر آن چیزی که فکرش را می کردیم از آب در نمی آید، گاه همان کم را که از دست می دهید! هرگز باز نخواهید یافت! آنوقت هست که افسوس همان کم را خواهید خورد، بعضی چیز ها باید کم باشند تا شیرین شوند.

پ ن: می گویند تنها مردی بود که غریبه ها برایش می گریستند.
پ ن ن: کاش روزی بیاید که حرفم را قبل از غریبه ها، آشنایان بپذیرند! هیچ خوب نیست بایستی و ببینی که چطور زمین میخورند، صرفا برای اینکه «من» ـِشان را به رخ کشند.
پ ن ن ن: این بهار بدون دوربین، دیوانه خواهم شد.
پ ن ن ن ن: جالب است، اینچنین زمان هایی یه یکباره همه یادم میکنند! بی دلیل.
پ ن ن ن ن ن: شاید ادامه داشت...
+ نوشته شده در  Fri 9 Mar 2012ساعت 14:49  توسط rainman  | 









مرد که دیگر کمیاب است، همین چندتایی هم که از «گذشته» جان سالم به در برده اند را، «حال» از پای در می آورد. یک نفر هم رفت، یک نفر که شاید بیشتر از یک نفر بود و یک، می نمود. حالا دختری مانده که یک بار دیگر یتیم شده است، زنی که تازه دارد بیوگی را می چشد، شاید هم از مدت ها قبل برای آنک آماده بود! چند اتاق هم خالی شد، چند دوست هم، تنها شدند؛ و من که دور ایستاده ام، اما... نمیدانم، نمیدانم چه بر سر من آمد، کاش میرفتم و میدیدمش، برای آخرین بار، کاش میرفتم و آخرین مرد را برای آخرین بار میدیدم، آخرین مردی که اول از همه رفت. آخرین مردی که جنگید، از پای در آمد و جنگید، شکست خورد و جنگید، او چیزی داشت که باید برایش میماند، ولی اینبار گویا آسمان دلش برای مرد تنگ شده بود، دو بال برایش نقاشی کرد و برد! او را برد. اشک، گاهی گرم، گاهی سرد؛ گاهی ساکت، گاهی ساکت تر... می آیند و می آیند، کسی نه از دل دخترک خبر دارد و نه از دل آن زن. شمارش معکوس برای تنها شدن، درد تلخیست... او با بهار رفت، با بهار شکفت، و اشک ها که نزدیک فروردین بر خاکش فرود می آیند...
هنوز صدایش، وقتی حالم را میپرسید، وقتی از خودش برایم میگفت یادم است. هنوز روزی که باران تندی میبارید و من رفتم تا او را به خاطره دوربینم هم پیوند دهم یادم هست. خوب یادم هست، آن استکان چای که به دستم داد و هنوز در یادم تمام نشده است... حالش خوب است، حالا می تواند راحت نفس بکشد. آه، زمین لعنتی، آنقدر نفس هایش در تنت سنگین و سوزناک بود که هوا را هم از او دریغ می کردی؟! باشد اینهم به کام تو، تنش هم ارزانی خودت، آسمان قدرش را میداند...
کسی نمی فهمد دوبار تنها شدن یعنی چه، کسی نمی داند واژه ای را دوبار گم کردن یعنی چه، کسی نمی داند، نمی فهمد... حالا دخترک با این واژه ی گم شده چه کند، کجا میشود «پدر» را باز، بگوید و انتظارت برای پاسخ، تا هرگز کش نیاید. آه...

+ نوشته شده در  Thu 8 Mar 2012ساعت 16:30  توسط rainman  | 









+ نوشته شده در  Mon 27 Feb 2012ساعت 0:55  توسط rainman 









شب از نیمه گذشته است. در خیابان سایه ای دیدم که بسیار به سایه ات شباهت داشت، دنبالش رفتم به خیال اینکه شاید تو بازگشته ای، ولی به پیچ پیاده رو که رسید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 23 Feb 2012ساعت 4:35  توسط rainman  | 









بلاگ ها را باز میکنم، آواهایشام به هم می آمیزند! نمیدانم... در این بهم ریختگی عجیب آرام می شوم. هر کدام از این آواها، تداعی یک نفر است، یک خاطره، یک داستان و اکنون گویا زیر بارانی از خاطرات ایستاده ام، نه خود خاطرات! حسی که هر کدامشان برایم ساخته اند. حسی که سالهای بسیاری از زندگیم را ساخته است، حسی که مرا با کاغذ ها و واژه ها و نام های مستعارم همراهی می کرده است... این نوستالژیِ شیرین را همین جا، جا می گذارم! حالا تمام آن صداها رفته اند، تنها یکی مانده است، یک سولوی پیانو که با هر فشردن کلاویه اش گویا یک گام روی شن های نرم و گرم ساحل را به خاطراتم می افزاید. با انگشتان بیتابم چه کنم؟ هیچ گاه فشردن این کلید ها، جای کلاویه های عاشق را پر نمی کند...

+ نوشته شده در  Wed 22 Feb 2012ساعت 18:47  توسط rainman  |