سال هم باز نو می شود، عید از همان راهی که رفته بود، بازمیگردد! همین! من هم بعد از دوسال، اینجایم. کهنه تر و تنهاتر. مانند همیشه با کسی کاری نداشتم، خودشان، خود شان را پاک می کنند. همین چند نفری که باقی میمانند، کافیست. سال من که نو نمیشود! همین هایی که هستند را یک رقم به جلو شیفت می دهم. هنوز نمی دانم چه بر سر گلدان هایم آمده! بهارشان مبارک باشد.
پ ن: این خوب است که عیدی من، تنهاییست؟
پ ن ن: سفر سفر سفر سفر سفر سفر و سفر!
پ ن ن ن: حافظا بگفتا...
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافهای و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست
یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم
با نعرههای قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در های و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست
پ ن ن ن ن: عمونوروز امسال شبیه آدم برفیست!
