تبليغاتX
شب ها اینجا - چهار خواب.

شب ها اینجا

شبانه های من.









شب از نیمه گذشته است. در خیابان سایه ای دیدم که بسیار به سایه ات شباهت داشت، دنبالش رفتم به خیال اینکه شاید تو بازگشته ای، ولی به پیچ پیاده رو که رسید محو شد؛ مانند تمام سایه هایی که لب این پیچ محو می شوند، من از این پیچ می گذرم ولی چرا من به همان جایی که سایه ها میروند نمیرسم؟!
مرد کاغذ را تا کرد و میان کتابی قدیمی و فرسوده گذاشت. از ظاهرش بر می آمد کتاب نفیسی باشد. کتاب را در قفسه کتاب ها جای داد. صورتش را شست و به رختخواب رفت. چشمانش را بست و به خواب...
زن از جای خود برخواست، هنوز کتاب در دستانش بود، زنی بود میانسال با اندامی ظریف و موهایی که کم کم به رنگ خاکستری می گراییدند. همیشه دوست داشت در نور شمع کتاب بخواند، آثار جوهر خودنویس بر روی انگشت اشاره اش خودنمایی می کرد و رد زخمی کهنه که به سالهای جوانی و عاشقیش برمیگردد. در جوانی زنی پر شور و بی باک بود، علاقه ای به درس نداشت ولی هوش سرشاری داشت و همین باعث شده بود با نتایج درخشانی از دانشگاه فارغ التحصیل شود؛ اما هیچ گاه آموخته هایش به کارش نیامده بود. دستش را دور شمع گرفت و آرام فوت کرد، شمع با بلند شدن دود باریکی خاموش شد. کتاب را روی صندلی گذاشت و به کنار پنجره رفت. خانه اش در طبقات فوقانی ساختمانی بلند قرار داشت که سالیان بسیاری از عمرش می گذشت و با اینکه بارها مورد بازسازی قرار گرفته بود هنوز ظاهر قدیمی خود را حفظ کرده بود. پرده را کنار زد و پشت پنجره نشست، از پنجره، چراغ های دوردست پیدا بود. با خود اندیشید کدام یک از این چراغ ها ممکن است متعلق به نانوایی باشد که کار خود را زودتر شروع کرده است، در همین فکر بود که ...
صدای موزیک بلند شد، به ساعت نگاهی انداخت، ساعت سه و هفت دقیقه نمیه شب را نشان می داد. روز خسته کننده ای را گذرانده بود و روز سختی را در پیش داشت. باید صبح زود بیدار میشد و قبل از همه از خانه بیرون میرفت تا اولین نفر سر کارش حاضر باشد، با اینکه سخت کار می کرد گاهی گذران زندگیش به مشکل بر می خورد. اکنون که جوان بود باید بیشتر تلاش می کرد تا برای آینده پس اندازی داشته باشد، با همین فکر بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد. به رخت خواب رفت و چند دقیقه بعد...
با صدای ساعت دخترک از خواب پرید، باز هم دیرش شده بود، با اکراه تمام لباس هایش را پوشید. با عجله کیفش را جمع کرد و به آشپزخانه رفت،  از شیشه ی در بازی که روی میز قرار داشت، با انگشت کمی مربا برداشت و در حالی که انگشتش در دهانش می برد از خانه خارج شد. پشت سرش در را کوبید و به سرعت از پله ها پایین رفت. با اینکه زود خوابیده بود هنوز خسته بود، خواب دیشبش را به یاد آورد. از کنار یک نوازنده دوره گرد که عینک تیره رنگی به چشم داشت و قطعه عاشقانه ای می نواخت، گذشت و وارد خیابان شد. منتظر اتوبوس ماند. بند کفشهایش را کمی شل بسته بود تا صبح ها وقت کمتری صرف پوشیدنشان کند و همین باعث می شد کفشها گاهی در پایش لق بزنند. اتوبوس مقابل ایستگاه توقف کرد. دخترک سوار شد و در اتوبوس بسته شد. روی صندلی مقابل در نشست. زنی میانسال کنارش نشسته بود، عطر خوشبوی بخود زده بود و لبه چند تا از ناخنهایش شکسته بود. روی انگشتش ردی از یک زخم بهبود یافته قرار داشت که نظر دخترک را به خود جلب کرد. مردی از کنار دخترک رد شد و جلوی در ایستاد تا وقتی اتوبوس در ایستگاه توقف می کند زود تر از بقیه پیاده شود.مرد شانه های خوش فرمی داشت و موهایش را ساده شانه زده بود. چند بار ساعتش را نگاه کرد، ساعتی با بند چرم قهوه ای رنگ که روی بندش حروفی ناخوانا حک شده بود. کمی آشفته به نظر می رسید. کت و شلوار یشمی رنگی به تن داشت که چروک پشتش توی ذوق می زد. از ظاهرش بر می آمد که فرد پرمشغله ای باشد. کمی بعد اتوبوس توقف کرد، مرد با عجله پیاده شد و در جمعیت ناپدید شد، دخترک صبر کرد تا زن کناریش هم پیاده شود و آخر از همه پیاده شد. وارد پیاده رو شد و کنار دیوار شروع به راه رفتن کردن، از پیچ تند پیاده رو گذشت و کمی جلوتر رفت، چند لحظه ای مقابل در ایستاد و در حالی که خواب دیشبش را مرور میکرد، همراه سایر بچه ها وارد مدرسه شد...
+ نوشته شده در  Thu 23 Feb 2012ساعت 4:35  توسط rainman  |